Teddy Bear

دست نوشته‌های يه پسر کوچولو


عذرخواهی!

با عرض پوزش از دوستان عزیزی که مطلب من رو دنبال می‌کنن و به من لطف دارن, به دلیل یه ماموریت کاری تو مشهد نتونستم این مدت آپ کنم. ایشاالله به همین زودیا جبران می‌کنم. از طرف همتون نایب‌الزیاره بودم و همه جوونا رو دعا کردم.....

التماس دعا

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢۸ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت پانزدهم- شیرین کاری سپیده خانوم-2!

اونروز گذشت و من تمام شب رو داشتم به این فکر می‌کردم که الان سپیده کجاست و داره چیکار می‌کنه... صبح رفتم دانشگاه. اول رفتم اتاق آقای آ... که ببینم حال و روز اون چطوره، با کمال تعجب دیدم خانوم تو اتاقه و با خنده گفت: سلام رضا... خوبی؟ اومد جلو که دست هم بده... من بدون دادن جواب سلام در رو محکم بستم و برگشتم پایین تو اتاق. بعدا بچه‌ها گفتن تمام داستان‌های دیروز فیلم بوده و وقتی از ما جدا شده مستقیم رفته خونشون! داشتم با خودم فکر می‌کردم یه آدم چقدر می‌تونه پررو باشه. بعد از یه ساعت دیدم در اتاق رو می‌زنن. گفتم بفرمائین... سپیده خانوم اومد تو و یه نامه گذاشت رو میز و رفت. نامه رو باز کردم و از خوندنش داشتم شاخ در می‌آوردم. نامه اینجوری شروع می‌شد که: «از زمانی که گرمای آغوشت معنای دوباره عشق رو به من آموخت و ...» دیدم هرچقدر من توی اردو بدون منظور به اون بی چشم و رو محبت کردم، اون یجور دیگه برداشت کرده. توی اردو اون نزدیک‌ترین دوست من و سارا بود، حالا با دونستن علاقه بین من و سارا، این نامه چه معنایی داشت؟؟!!! با عصبانیت نامه رو پاره کردم و انداختم تو سطل. نمی‌خواستم به سارا چیزی بگم. نه بخاطر مخفی کردن، به نظر من دیگه سپیده اونقدر ارزش نداشت که بخواد فکر سارای بیچاره رو مشغول کنه و دوباره بخاطرش طب کنه. فردای اونروز سارا اومد دانشگاه و وقتی باهاش صحبت می‌کردم، همش حس می‌کردم می‌خواد ازم یه سوال بپرسه. ازش پرسیدم می‌خوای چیزی بپرسی؟ گفت آره اما نمی‌دونم چطوری بپرسم... گفتم هرچی می‌خوای بپرس. گفت: من به تو اطمینان کامل دارم، اما می‌خوام بدونم سپیده به تو نامه داده؟ یه‌دفعه خشکم زد!!!! گفتم آره اما تو از کجا می‌دونی؟! گفت خودش بهم گفته که به رضا نامه دادم، نشونت داده؟ منم برای اینکه تو ضایع نشی گفتم آره خوندمش. دیگه اینجا من فهمیدم سپیده فقط می‌خواد رابطه ما رو خراب کنه. منم سیر تا پیاز قضیه رو واسه سارا تعریف کردم و بهش علت اینکه درمورد نامه باهاش صحبت نکرده بودم رو هم گفتم. از اون به بعد تصمیم گرفتیم تا حد ممکن از سپیده دوری کنیم که دیگه مشکلات بیشتری برامون درست نکنه!

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٧/٩ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت چهاردهم- شیرین کاری سپیده خانوم-1!

همون فردای روز اردو بعد از اینکه سارا رو تو واحد فرهنگی دیدم و با هم صحبت کردیم، یکی از بچه‌ها گفت بیا بالا آقای آ... (همون مسئول اردو که تو دانشگاه مسئول تربیت بدنی بود) باهات کار داره. با سارا رفتیم بالا دم دفترش و در زدیم، وقتی رفتم تو دوباره رنگش مثل گچ سفید شده بود. پرسیدم چی‌ شده؟! اشاره کرد به یه نامه که رو میزش بود و گفت بخونش... از دور خطشو شناختم: خط سپیده بود. (آخه سپیده به عنوان منشی دفتر آقای مسئول هم کار می‌کرد. به دلیل علاقه آقای مسئول علی‌رغم داشتن زن و بچه به ایشون!!!!). یه مشت دری‌وری درمورد اینکه یه مرد با لباس سفید به من گفت به سمت من بیا تا تو را خوشبخت کنم و از این‌جور چرت و پرت‌ها نوشته بود و خلاصه مطلب اینکه من باهاش میرم به سمت زابل و بلوچستان!!!!!! داشتم شاخ در می‌آوردم. آقای آ... گفت حالا چیکار کنیم؟ اگه بلایی سرش بیاد خانوادش من رو مسئول می‌دونن. چرا اگه می‌خواست بره از خونشون نرفته و صبح اومده اینجا و از اینجا رفته؟ بچه‌ها کمک کنین پیداش کنیم! منظورش من و سارا و چندتا از بچه‌های دیگه از جمله احمد (همون توپول وبلاگ زنده‌ باد غذای خوشمزه خودمون!) بود. ما گفتیم آخه چه‌جوری؟ و خلاصه آخر سر قرار شد من و احمد بریم ترمینال، 2 تا از بچه‌ها برن تجریش (به دلیل علاقه سپیده خانوم به امام زاده صالح) و سارا هم بمونه دانشگاه اگه خبری شد، به ما بگه. با احمد یه ماشین دربست گرفتیم و رفتیم ترمینال. حالا یه دنیا اتوبوس و آدم اونجا بود. ما داشتیم دنبال سوزن تو کاهدون می‌گشتیم! بعد از اینکه تقریبا تموم تعاونی‌ها رو درمورد داشتن اتوبوس به زابل و درصورت داشتن، گرفتن بلیط توسط یه دختر جوون پرسیدیم، من پیشنهاد دادم یه زنگ به دانشگاه بزنیم و از اونجا خبر بگیریم.... (آخه اون موقع هیچکدوم موبایل نداشتیم) تلفنچی وصل کرد به واحد فرهنگی و سارا با خوشحالی گفت پیدا شده، از امام‌زاده صالح زنگ زد و آقای آ... هم سریع رفت اونجا. ما هم از همونجا یه ماشین دربست گرفتیم و رفتیم تجریش. اول آقای آ... و بچه‌ها رو پیدا کردیم و بعد سپیده خانوم. من رفتم جلو و بهش گفتم آخه این چه مسخره‌بازی که در‌آوردی؟ یه دفعه شروع کرد به داد و بیداد که ولم کنین، چرا اومدین دنبالم و ... منم نامردی نکردم، چشماموم بستم و هرچی دهنم اومد بارش کردم. بعدشم رفتم یه طرف دیگه که قیافه نحثشو نبینم. صدای آقای آ... رو می‌شنیدم که بهش می‌گفت بچه‌ها از صبح دنبال تو هستن و همه‌جا رو گشتن و نگرانت بودن. چرا اینجوری باهاشون حرف زدی؟! خلاصه یه ماشین دربست گرفتیم و به سمت دانشگاه راه افتادیم. نزدیکای میدون ونک بودیم که دوباره شروع کرد به غر زدن. آقای آ... هم که دید کاری از دستش بر نمی‌آد، گفت تو یه کاغذ بنویس که با مسئولیت خودت میری، بعد هر گوری می‌خوای برو. اون هم تند تند نوشت و گفت من پیاده می‌شم... وسط میدون ونک پیاده شد و رفت. آقای آ... هم که نگران بود، دوباره به من و یکی از بچه‌ها گفت برین دنبالش، یه بلایی سر خودش میاره! علی‌رغم میل باطنیم، دوباره رفتیم دنبال خانوم! یه‌خورده جلوتر پیداش کردیم. صداش کردم. برگشت و دوباره شروع کرد به داد و بیداد و دری‌وری گفتن که ولم کنین، دست از سرم بردارین. مردم داشتن دورمون جمع می‌شدن که بهش گفتم: من هیچ علاقه‌ای به دنبال تو اومدن ندارم، آقای آ... ازم خواست و منم به احترام حرف اون اومدم. گفت حالا که اومدین. برگردین دیگه. تمام سعیمو کردم که تو گوشش نزنم و با عصبانیت برگشتم. به آقای آ... هم گفتم بابا ولش کنین. دیوونس دختره! خلاصه با اعصاب خورد برگشتیم دانشگاه.

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٧/٤ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت سیزدهم- ورود پدر و مادرا به داستان ما!

وقتی رسیدم خونه، اول از همه از مادرم درخواست غذا کردم. 3 روز بود که بجز یک وعده، همش کنسرو خاویار بادمجان تاریخ مصرف گذشته خورده بودم. بعد از خوردن یک دیس کامل زرشک پلو با مرغ، مادرم پرسید مگه از قحطی برگشتی؟! منم گفتم نه یخورده گشنم بود. آخه نمی‌خواستم وضعیت اردو رو کامل شرح بدم. عصر اونروز رفتم عکاسی و عکس‌هایی رو که با دوربین سارا گرفته بودیم رو چاپ کردم: از هرکدوم هم دو نسخه. یکی برای خودم و یکی برای سارا.. وقتی اومدم خونه با شوق و ذوق مادر و پدرم رو به دیدن عکس‌ها دعوت کردم. دیگه حواسم به این قضیه نبود که تقریبا توی تمام 36 عکسی که گرفته بودیم، من و سارا کنار هم بودیم! خانواده ما معمولا این مسائل رو به روی هم نمی‌یارن اما اونقدر تابلو بود که مادرم پرسید این دختره کیه؟ منم کاملا عادی گفتم یکی از بچه‌های دانشگاه. مادرم هم یه نگاه معنی داری بهم کرد و با طعنه گفت: «بــــــله. می‌بینم!». منم خیلی بدم نمی‌اومد یه بوهایی از قضیه ببرن. بالاخره یه جوری باید مساله رو مطرح می‌کردم دیگه... باید این مساله رو توضیح بدم که همونجوری که بعدا حتما درمورددش می‌نویسم، من توی این مسائل خیلی کم‌رو بودم و اصلا نمی‌تونستم رو در روی پدر و مادرم بنشینم و درمورد آشنا شدن با یه دختر و نامزدی و ازدواج و ... صحبت کنم. بجز این، توی اون موقعیت اصلا روم نمی‌شد. سال اول دانشگاه بودم، کار ثابت نداشتم، سربازی هم نرفته بودم.......

فردای اردو حسابی شیک کردم (لباس مرتب پوشیدم و یه شیشه ادوکلن خالی کردم رو سر و کلم!) و راهی دانشگاه شدم. نمی‌دونستم عکس‌العمل سارا چیه؟ یعنی همه چیز بخاطر اردو بود و تمام روابط یه دوستی ساده بود یا تازه این یه شروع بود؟ با اینکه تمام مدت اردو رو کنار هم بودیم ولی نمی‌دونم چه مرگم شده بود که قلبم داشت می‌اومد تو دهنم... بالاخره انتظار تموم شد و سارا اومد. همونجور که من می‌خواستم: صمیمی؛ مثل اردو. قبل از اومدنش همش فکر می‌کردم که درمورد چی باید باهاش صحبت کنم؟! اما وقتی اومد حدود 2 ساعت توی واحد فرهنگی که شده بود خونه دوم ما کانونی‌ها! با هم صحبت کردیم. بعدا بهم گفت وقتی وارد دانشگاه شده بود از بوی ادوکلنم فهمیده بود که من اومدم! خلاصه آخر سر عکس‌هایی رو که چاپ کرده بودم دادم بهش و رفتش خونه.

حتما اینجای داستانو می‌تونین حدس بزنین. توی خونه اونها هم وقتی پدر و مادرش عکس‌هارو دیدن، همون داستان خونه ما پیش اومد. با این تفاوت که چون اون دختر بود یخورده با چاشنی بیشتر!!!!...

ادامه دارد

پ.ن: از دوستان عزیزم خواهش می کنم با نظراتشون من رو به بهتر و زودتر نوشتن تشویق کنن ....

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٦ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت دوازدهم- پایان اردوی سفر همدان

صبح زود با سر و صدای بچه‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم هرکی داره یه طرف میره و آقای مسئول هم رنگش شده عین گچ دیوار. علت رو پرسیدم... گفتن از وقتی پاشدن، خانم س... (همون که درگیر مسائل عاطفی شب قبل بود!) گم شده. هرجارو که گشتن، پیداش نکردن. من هم مثل بقیه داشتم دنبالش می‌گشتم که یادم افتاد شب اول که داشتیم همگی دور استخر قدم می‌زدیم، گفت من بالای تپه رو خیلی دوست دارم. سریع رفتم سمت پله‌ها و شروع کردم به بالا رفتن. تقریبا تا نصف پله‌ها رفته بودم که دیدم خانوم نشسته روی لبه سکو و داره گریه می‌کنه. خواستم بهش با جدیت بگم مگه همه مسخره تو هستن که علافشون کردی، اما وقتی دیدم گریه می‌کنه دلم نیومد. گفتم بیا پایین همه منتظرتن. می‌خوایم برگردیم. بلند شد و دیدم اصلا تعادل نداره. دستش رو گرفتم که کمکش کنم، سرش رو گذاشت رو شونم و همینجور که گریه می‌کرد باهام اومد پایین. وقتی رسیدیم به بچه‌ها و آقای مسئول، همشون با دیدن قیافه مظلوم سرکار خانم، دلشون نیومد چیزی بهش بگن... مستقیم رفتیم داخل اتوبوس و سوار شدیم. اون گل‌پسر هم که همه اتفاق‌ها بخاطر اون بود، تو همدان پیاده شد و گفت من بعدا میام. تا اواسط راه من کنار س... نشسته بودم و اون هم سرش رو گذاشته بود رو شونه من و خوابیده بود. اون موقع چون اوایل ورود من از جمع عزبی دبیرستان به جمع مختلط دانشگاه بود، فکر می‌کردم این روابط کاملا طبیعیه و برای همه دانشجوها ممکنه پیش بیاد.. اواسط راه اومدم پیش سارا حالشو بپرسم. دیدم حسابی تب کرده و وقتی دستش رو گرفتم دیدم داغ داغه. فکر کردم بخاطر فشارهای عصبی و بیخوابی و بی‌غذایی این چند روزه... با مظلومیت گفت برو پیش س... اون الان بیشتر به تو احتیاج داره. منم همین کار رو کردم و نزدیکای تهران، یعنی کرج، که س... پیاده شد، دوباره اومدم پیش سارا. باز هم داغ‌تر شده بود. من تا مدت‌ها بعد نفهمیدم که تب سارا بخاطر خستگی و ... نبوده. بالاخره اون هم یه دختر بود. تمام عذاب سارا بخاطر بودن من و س.. کنار هم بود که کاملا هم حق داشت.

رسیدیم تهران. من یه آژانس گرفتم و اول سارا رو رسوندم خونشون و آدرس خونشون رو هم یاد گرفتم... بعد خودم رفتم خونه. بدین ترتیب داستان پر ماجرای سفر همدان تموم شد. من موندم و درهای یه دنیای جدید که روبروم باز شده بود........

ادامه دارد

پ.ن: از دوستان عزیزی که به وبلاگ حقیر اینجانب سر می‌زنن خواهش می‌کنم برام نظر بزارن که بهتر و زودتر بنویسم. نظرات شما عزیزان دلگرمم می‌کنه...

 

 

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٤ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت یازدهم- اردوی سفر همدان 4

خانونما برای تعویض لباس رفتن به یه اتاق که ته باغ بود. منظره ای که دیدیم غیر قابل تصور بود. همشون با لباس شب مرتب و موهای آرایش کرده برگشتن. حتی بعضیاشون رنگ موهاشون هم عوض شده بود. نمی دونم اینا چطوری حدس زده بودن همچین موقعیتی پیش میاد که چند دست لباس آورده بودن. من فقط یه تیشرتِ تنم رو داشتم که وقتی کثیف شد مجبود شدم یکی دیگه بخرم ولی اینا فکر همه‌چی رو کرده بودن. بعد از یه مدتی یه ضبط‌صوت قراضه هم پیدا کردن و بساط بزن و برقص راه افتاد. ما هم کنار وایساده بودیم و هر از چندگاهی دست می‌زدیم که یکی اومد گفت حال یکی از بچه‌ها دم اتوبوس بد شده. من و سارا و آقای مسئول با چند نفر دیگه دویدیم به طرف اتوبوس. وقتی رسیدیم دیدیم بنده خدا غش کرده افتاده زمین. پرس و جو کردیم دیدیم قضیه عاطفی بوده. این گل پسر با خانوم س... دوست بوده و درعین حال با یکی دیگه از دخترا هم می‌پلکیده و وقتی خانوم س... فهمیده داد و بیداد کرده و این بنده خدا هم اینجوری شده.. جناب مسئول یه ماشین گرفت و همراه بیمار رفت بیمارستان. قبل از رفتن رو به ما (من و احمد و سارا) کرد و گفت همه‌چی رو به شما می‌سپرم. با این حرفش دوبامبی زد تو سر ما و رفت. آخه ما با این جماعت افسارگریخته چیکار می‌تونستیم بکنیم؟؟!! احمد رفت داخل باغ یه سری بزنه و من و سارا رفتیم داخل اتوبوس که خانوم س... و اون یکی خانوم که اتفاقا اسم اون هم س... بود، نشسته بودن. داشتیم دلداریشون می‌دادیم که یه دفعه یکیشون به اون یکی گفت تو مقصری و اون یکی گفت تو اینجوری کردی و یک دفعه به سمت همیدیگه حمله کردن! حالا من یکیشونو گرفتم، سارا اون یکی که همدیگرو نزنن. خلاصه با کلی ترفند و صحبت کردن آرومشون کردیم. همین موقعا بود که احمد اومد و وقتی پرسیدیم چه خبر گفت من که نمی‌دونم. هرکی واسه خودش رفته یه گوشه... حالا با این اعصاب خورد باید به این فکر هم بودیم که بنا به گفته آقای مسئول که اینارو به شما سپردم، خدایی نکرده اگه بلایی سر یکی می‌اومد! ما چیکار باید می‌کردیم. خلاصه یکی دو ساعت با التهاب و نگرانی و یک پا تو اتوبوس و یک پا تو باغ گذشت که کم کم سر و کله آقای مسئول و بیمار بهبود یافته!! پیدا شد. بچه‌ها هم از اینور و اونور جمع شدن که برگردیم. می‌خواستیم از پله اتوبوس بالا بریم که یکی از اون دخترا که قبلا اشاره کردم با ما خوب نبود، با خنده گفت بزارین اول این نورچشمی‌ها برن (من و سارا). من یدفعه داغ کردم. برگشتم که بهش یه‌چیز درشت بگم که احساس کردم فشارم افتاد. دست و پام شروع به لرزیدن کرد و همونجا افتادم. من اینقدر حساس نیستم اما شاید بی‌خوابی دو شب گذشته و بار سنگین مسئولیت این چند ساعت، یکدفعه انرژیم رو کامل تخلیه کرد. چندتا از بچه‌ها اومدن دورم و دستمو گرفتن. اما حس می‌کردم بیشتر بارم رو دوش سارا بود که دستمو گرفته بود و کمکم می‌کرد. به نوعی این اولین حمایت همسر آیندم از من بود!!!!! خلاصه دوباره برگشتیم به همون تپه ولیعصر کذایی. چند ساعت از نیمه شب گذشته بود اما همین چند ساعت تنها زمانی بود که من توی این اردو واقعا خوابیدم......

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٦/۱٩ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت دهم- اردوی سفر همدان 3

صبح روز دوم هم با خرید نون شروع شد. بعد هم گردش‌های تکراری در شهر و دوباره کنسرو خاویار بادمجان تاریخ گذشته برای ناهار! دیگه برنامه اردو خیلی یکنواخت شده بود و بچه‌ها از مسئول اردو خواستن که یه تنوعی بده. اون هم بعد از هماهنگی گفت که برای شب برنامه جالبی داره. عصر رفتیم به هگمتانه و کتیبه معروف رو دیدیم.

مشکلی که پیش اومده بود این بود که به دلیل اینکه آقای مسئول با ما خیلی اخت شده بود، تعدادی از خانوم‌ها که نسبت به بقیه بچه‌ها سن بیشتری هم داشتند، با ما چپ افتاده بودن. اصلا هم دلیل منطقی برای این موضوع وجود نداشت!

به هر جهت نزدیکای شب شد. به دلیل مخالفت قاطعانه بچه‌ها با خوردن مجدد خاویار بادمجان، جناب مسئول چند سیخ کباب با نون داغ سفارش دادند و بعد از صرف شام توی اتوبوس، به سمت برنامه سورپریز حرکت کردیم. دوباره مسیر تپه هگمتانه رو رفتیم و وقتی به نزدیکای تپه رسیدیم، پیچیدیم توی یه فرعی و توی تاریکی و جاده خاکی چند کیلومتر رفتیم. تا جایی که راننده اتوبوس اعلام کرد دیگه نمی‌تونه جلوتر بره! پیاده شدیم و حدود 500 متر رو هم گز کردیم!

رسیدیم به یه باغ نسبتا متروک و آقای مسئول در زدن و یه پیرمرد در رو باز کرد. یه باغ متروک بود و حدود 40تا دختر و پسر......!!

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٦/۱۳ - رضا باباخانلو

من می‌رسم روزی به تو

بازم به عنوان پیام بازرگانی یکی دیگه از شعرام:

دل رو بـه دریــا می‌زنم

 

از همــه دنیا مـــی‌گذرم

واســه بـودن کنـــار تو

 

از دیـن و ایمون می‌گذرم

 

 

 

تـویی تو تنها عشق من

 

وجـــود من، هستی مــن

بـــی تو هرگز نمی‌شود

 

بــمون تنها کنـــار مــن

 

 

 

یک شب از این شبهای تار

 

بــا بی‌کســـی و انــتظار

خـــو می‌کنم در این قفس

 

درمـــان من، منم بیمـــار

 

 

 

گــفتی بـی تو بسر شود

 

دنیــــای ما بهتر شــــود

اما بــی تـــو روزای من

 

از شب‌هــا تیـره‌تر شـــود

 

 

 

رفتــم بی تو با یـــاد تو

 

تنــها با فکر عـــشق تــو

امــا بدون تو این دنیـــا

 

مـــن می‌رسم روزی به تـو

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت نهم- اردوی سفر همدان 2

صبح روز دوم با خریدن نون از نونوایی پایین تپه ولیعصر شروع شد. چون تا صبح اصلا نخوابیده‌ بودم کاملا منگ بودم ولی سعی می‌کردم خودم رو سرپا نگه دارم. وقتی صبحانه که شامل چند لقمه نون خالی بود به اتمام رسید!‌، تعدادی از بچه‌ها به جناب مسئول اردو اعلام کردند که می‌خوان دوش بگیرن.... حالا وسط این پارک دوش از کجا گیر میاد خدا می‌دونه.... البته ناگفته نمونه من هم به دلیل بی‌خوابی بدم نمی‌اومد یه دوش بگیرم سرحال شم. بعد از هماهنگی با آقای مصطفی ا... که بچه همدان بود، اعلام شد که جایی رو برای دوش گرفتن پیدا کردن. هرکی می‌خواد بیاد و هرکی نمی‌خواد بمونه تو اتوبوس یا یه چرخی تو شهر بزنه و بعد فلان ساعت دور هم جمع می‌شیم. من هم با اشتیاق به جمع دوش‌بگیران پیوستم. اما می‌دونین کجارو برای دوش گرفتن انتخاب کرده‌ بودن؟ منزل شخصی یه آدم مجهول الهویه. یه مشت دختر و پسر رو بردن تو یه خونه و گفتن به‌نوبت دوش بگیرین! من تا این صحنه رو دیدم برای فرار از مشکلات همون موقع و مشکلات آینده که ممکن بود بعدا توی دانشگاه پیش بیاد سریعا انصراف خودم رو از دوش گرفتن اعلام کردم و به این نتیجه رسیدم که خیلی هم تمیز هستم! بعد با سارا شروع به قدم زدن توی شهر و گذروندن زمان شدیم که دوش گرفتن بچه‌های نظیفمون تموم بشه!.....

نزدیکای ظهر بود و تعدادی تن خاویار بادمجان تاریخ گذشته که جناب آقای مسئول برامون آورده بود رو به عنوان ناهار خوردیم و بعدارظهر صرف بازدید از غار علیصدر و مقبره ابن‌سینا و ... شد. شب دوباره برگشتیم به تپه کزایی که محل اقامتمون بود. چون شب قبل استراحت نکرده بودیم، تصمیم گرفتیم اون شب رو زود بخوابیم. من از سارا خداحافظی کردم و به سمت کلبه پسرا رفتم. معاون آقای مسئول، آقای ح... به من پیشنهاد داد که چون شب قبل رو تو کلبه خوابیده و خیلی گرم بوده،‌ بریم بالای تپه اونجا بخوابیم. من هم با کمال میل پذیرفتم. حدود 500 پله رو نصف شبی بالا رفتیم تا به بالای تپه برسیم. وقتی یدونه پتویی رو که آورده بودیم پهن کردیم که بخوابیم، تازه وحشت وجودمون رو گرفت. توی اون تاریکی و سکوت مطلق اگه یکی بیخ تا بیخ سرمون رو می‌برید، هیچکی نمی‌فهمید... از طرفی هم حوصله نداشتیم دوباره 500 پله رو برگردیم پایین. از ترس نشسته بودیم و همدیگرو نگاه می‌کردیم. دم صبح تازه چشممون روی هم رفته بود که تعدادی افراد ورزشکار رو دیدیم که درست بالای سرمون داشتن نرمش می‌کردن. پتومونو جمع کردیم و به سمت بچه‌ها برگشتیم. به این ترتیب شب دوم هم بدون استراحت درست و حسابی گذشت...

ادامه دارد. 

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٥/۳٠ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت هشتم- اردوی سفر همدان 1

تا عوارضی کرج همه آروم نشسته بودن سر جاشون. دخترا جلو و دو سه ردیف آخر هم اختصاص به پسرا داشت. اما عوارضی رو که رد کردیم، آقای راننده یه آهنگ گذاشت و پسرا شروع کردن به رقصیدن و جنگولک‌بازی درآوردن. به اصطلاح می‌خواستن خودی به دخترا نشون بدن! یه خورده که جلوتر رفتیم، دخترا هم دونه دونه وارد این جریان شدن. یه پا اتوبوس شده بود لوس‌آنجلس! به جز چند نفر که من و سارا و احمد جزوشون بودیم، همه یه قری دادن! اتفاق جالبی که افتاد این بود که توی این جابجایی بچه‌های رقاص، سارا نشست بغل دست من. نمی‌تونستم باور کنم. واقعا حس جالبی بود که تا اون لحظه عمرم تجربه نکرده بودم. اتفاق جالب دیگه این بود که سارا برام تعریف کرده بود که لنز طبی می‌ذاره و یکی از بچه‌های بانمک یه لیوان آب ریخت سمت ما. من بدون فکر کردن فورا دستم رو گرفتم جلوی چشمش که آب نره توش! بعدش هم سارا و هم خود من کلی از این کارم تعجب کردیم! این اولین دفاع من از همسر آیندم بود.....

حدود ساعت 8 شب رسیدیم همدان. مستقیما رفتیم به تپه ولیعصر که برای اقامتمون درنظر گرفته شده بود. چندتا کلیه چوبی برای پسرها و چندتا برای دخترها. بعد از گذاشتن وسایلمون توی اتاقک‌ها، همه تصمیم گرفتن که یه قدمی دور استخر پارک بزنن. من هم کنار سارا و چندتا دیگه از دوستامون راهی شدیم. وقتی به بلندترین قسمت پارک رسیدیم، کل همدان زیر پامون بود. من و سارا رفتیم لب پرتگاه و داشتیم فکر می‌کردیم که اگه از این بالا عکس بندازیم، عکس خوب میفته یا نه... وقتی دوباره سمت بچه‌ها برگشتیم، یکی از بچه‌های به اصطلاح بانمک، گفت به افتخار عروس و داماد یه کف مرتب... بقیه هم همراهی کردن و زدن زیر خنده. من و سارا کلی جا خوردیم. اینقدر از دست اون آدم با نمک عصبانی بودم که می‌خواستم خفش کنم. از همه بدتر دیدن عصبانیت و ناراحتی سارا بود.

از جمع جدا شدیم و به اتفاق احمد و مصطفی و سپیده شروع به قدم زدن دور استخر کردیم. بعد اون پسرک بامزه! اومد از هردوتامون عذرخواهی کرد. اما ما اونقدر ناراحت بودیم که تا خود صبح دور استخر قدم می‌زدیم و از بی‌جنبه بودن جوونای امروزی گله می‌کردیم. این اتفاق اگرچه ناراحتمون کرد، ولی ما رو خیلی بیشتر به هم نزدیک کرد..... 

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٥/٢٦ - رضا باباخانلو

کنسرت ارکستر ملی و بقیه ماجراها....!

هفته پیش برنامه ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی و به خوانندگی سالار عقیلی به مدت ٣ شب در تالار وحدت برگزار شد. نسبت به برنامه‌های گذشته استقبال نسبتا خوبی از این برنامه شد و هر سه شب تقریبا تا بالکن سوم پر می‌شد. اما یه نکته جالب پیش اومد که ترجیح دادم چند خط درموردش بنویسم:

یکی از دوستان عزیزم که خودش از اعضای ارکستر ملیه, تعریف می‌کرد که چند وقت پیش رفته بود ارکستر وین آلمان و درمورد بهای بلیط نکته جالبی گفت. بهای بلیط در بهترین مکان سالن ١۴٠ یورو بوده ولی برای دانشجویانی که توانایی پرداخت این مبلغ رو ندارند, بصورت ایستاده بلیط فروخته می‌شود که این مبلغ برابر ٢ یورو! می‌باشد. یعنی از بهترین مکان تا ارزانترین مکان ١٣٨ یورو اختلاف قیمت هست.

اما برسیم به تالار وحدت خودمون. بهای بلیط فروخته شده در این برنامه برای طبقه همکف ١۵هزار تومان و درتهایت برای بالکن سوم ١٢هزار تومان بود. یعنی فقط ٣هزار تومان اختلاف. خوب اون دانشجوی بیچاره که توانایی پرداخت ١۵هزار تومان رو نداره, قطعا نمی‌تونه ١٢هزار تومان رو هم پرداخت کنه....

تازه یه مطلب جالب دیگه..... من حدود ساعت هفت شب اونجا بودم و برنامه ساعت نه و نیم شروع می‌شد. وقتی رسیدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد,‌ کاغذ (بلیط تمام شده است لطفا سوال نفرمائید) روی گیشه بود. علی‌رغم دیدن این جمله چون از پشت پرده باخبر بودم, باز هم برای تهیه بلیط از مسئول محترم تقاضا کردم ولی ایشون فقط به نوشته اشاره کرد. الزاما با اینکه از این کار خوشم نمی‌یاد به دوستم زنگ زدم و اون ترتیب ورود مارو داد اما وقتی وارد شدم دیدم تقریبا تمام بالکن سوم خالیه و اونهایی هم که اومدن مثل من اومدن!. به این فکر افتادم چرا نباید تالار وحدت هم مثل ارکستر وین این قسمت رو اختصاص بده به دانشجویان و کسانی که واقعا علاقه به موسیقی دارن ولی توانایی تهیه بلیط رو ندارن؟ به خدا گوش دادن به موسیقی فقط حق پولدارها نیست! 

در ضمن باید یادآوری کنم این مجموعه برنامه ارکستر ملی واقعا زیبا بود و تلفیقی از تصنیف‌های قدیمی اساتیدی مثل استاد خرم, استاد فخرالدینی, مهرداد دلنوازی و ... و تصنیف‌های بچه‌های نسل جدید مثل شهرام توکلی, علی اکبر قربانی و ... بود.

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٥/۱٦ - رضا باباخانلو

بگشای پنجره دلت را ...

برای یکنواخت نشدن مطالب, علی‌الحساب یکی از شعرامو نوشتم تا ببینم چی می‌شه زبان

 

بگشای پنجره دلت را

تا آب در خاک نفوذ کند

و ترک‌های دلت

به‌دست لطافت آب

التیام یابد

 

بگشای پنجره دلت را

تا عشق را دوباره باور کنی

تا ما بودن را

دوباره از من و تو آغاز کنی

 

بگشای پنجره دلت را

تا نسیم محبت

بر اجزای وجودت بوزد

 

و بگویم:   دوستت دارم

و بگویی:   دوستم داری

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٥/٥ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت هفتم- برنامه‌ریزی اردوی سفر

بعد از چاپ چند نشریه توسط کانون‌ها، حالا دیگه وقت اون شده بود که دامنه فعالیت وسیع‌تر بشه و هر کانونی دنبال راهکارهای جدید برای جلب نظر عمومی دانشگاه به‌طرف خودش بود... از جمله این فعالیت‌ها برگزاری مراسم، مسابقه، بحث آزاد و ... بود. اما کانون (به‌قول معروف) چپی دانشگاه، تصمیم به برگزاری اردوی دانشجویی گرفت. برای تعیین محل اردو، چند روز بحث و گفتگو داشتیم و در آخر چون یکی از مسئولین کانون بچه همدان بود،‌ این شهر به تصویب رسید و قرار شد آقای مصطفی ا... هماهنگی‌های لازم رو تو همدان بکنه. من تصمیم خاصی برای شرکت توی اردو نداشتم تا اینکه....... تا اینکه مطلع شدم خانم سارا ی... به دلیل اینکه دوست و همکار کانون ادبی‌شون خانم سپیده ط... توی اردو بودند، توی لیست ثبت نام کردند! خوب دیگه جای فکر نداشت... من هم باید شرکت می‌کردم. از جمع دوستای صمیمیم فقط احمد م... به جمع ما اضافه شد و دست آخر حدود 20 دختر و 10 پسر برای اردو ثبت‌نام کردن. برنامه اینجوری بود که قراربود علاوه بر مسئولین کانون‌ها که خودشون دانشجو بودن،‌ چندنفر هم شامل نماینده حراست، نماینده فرهنگی، نماینده دانشجویی و نماینده تربیت‌ بدنی هم حضور داشته باشن. اما خوشبختانه یا بدبختانه همگی کار داشتن و فقط مسئول محترم تربیت بدنی که علی‌رغم سن و موی سفیدشون دلشون از ما جوون‌تر بود!‌ همراه ما شدن.

بالاخره روز اردو فرارسید.... بچه‌ها هم بعضیا تنها و بعضیا با والدینشون!‌ اومده بودن. من و احمد هم طبق معمول از صبح دانشگاه بودیم. من دقت کردم که ببینم سارا هم اومده یا نه و وقتی دیدمش خیالم راحت شد! حدود ساعت 2 یا 3 بعدازظهر بود که اتوبوس شروع به حرکت به‌سمت همدان کرد و به‌این ترتیب سفر پرماجرای ما شروع شد....

ادامه دارد  

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/۳۱ - رضا باباخانلو

به بهانه درگذشت استاد خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی هم درگذشت! چه زود و چه بی‌صدا. مردی که به معنای کامل بازی حسی می‌کرد. شاید تمامی بازیگران جوانی که علاقه به بازی حسی داشتند, او را سرمشق خودشون قرار می‌دادن. من استاد رو با هامون شناختم و هنوز هم لحظه به لحظه هامون جلوی چشممه. عاشق تک تک دیالوگ‌هاش هستم.....:

آتیش آتیش چه خوبه.... حالام تنگ غروبه...... چیزی به شب نمونده...... به تاب و تب نمونده و ....

اما به هر جهت او رفت. او رفت با کوله‌باری از خاطراتی که توی تک تک اذهان ملت ایران به‌جای گذاشت. چقدر خوبه که آدم وقتی می‌ره یاد و خاطرش تا مدت‌ها بین مردم بمونه....

خدایش بیامرزد

 

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٩ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت ششم- نمرات درخشان!

از قدیم شنیده‌ بودم که رفتن به دانشگاه مثل قیف می‌مونه از نوع برعکسش! یعنی اینکه سخت می‌تونی بری توش، ولی وقتی رفتی دیگه بقیش بخوای، نخوای می‌گذره. ا ز اونجایی که قیف ما دوسرگشاد! بود، یعنی اینکه برای وارد شدن خیلی زحمت نکشیده بودم، دیگه فکر می‌کردم اینورش خیلی گشاده....!

این قانون ترم اول شاملم شد. یعنی تقریبا درس نخوندم و تمامی دروس رو که شامل 12 واحد دروس پیش‌دانشگاهی و 2 واحد عمومی بود با نمرات نسبتا خوبی قبول شدم و راحت بودن جریان درس در دانشگاه برام مسجل شد!

اما برسیم به ترم دوم: تمام ترم رو درگیر فعالیت‌های کانونی، جلسات داخلی و جلسات مشترک با بقیه کانون‌ها و مسئولین و خلاصه هرکاری غیر از درس بودم. فقط کلاس‌هایی رو که دیگه مجاز به غیبت نبودم رو شرکت می‌کردم. تا اینکه روز اعلام نتیجه امتحانات فرا رسید...

اتفاقا همون روز با رئیس دانشگاه جلسه داشتیم و توی دفترشون که طبقه آخر (چهارم) بود منتظر نشسته بودیم. من به بچه‌ها گفتم یه سر می‌رم پایین ببینم نمره‌ها رو زدن یا نه... یک لیست روی دیوار می‌درخشید. لیست نمره درس ریاضی1: دنبال شماره دانشجوییم گشتم... نه! غیر ممکن بود... 6. پس قانون قیف چی‌شد؟ باخودم گفتم اشکال نداره. پیش میاد دیگه.. حالا تو دوران تحصیل یه درس هم بیفتیم.. مگه چی می‌شه؟! دوباره برگشتم اتاق رئیس دانشگاه. هنوز وقتمون نشده بود. دیگه اونقدر سرحال نبودم. یه 10 دقیقه نشستم و به بچه‌ها گفتم من دوباره می‌رم پایین... اومدنم به موقع بود. لیست فیزیک1 هم کنار ریاضی1 می‌درخشید: 7711014008. درسته شماره خودمه: 5. وای یه درس دیگه هم. ولی اشکال نداره. پیش میاد دیگه... دوباره بهم ریخته‌تر رفتم بالا. هنوز جلسه قبلی آقای رئیس تموم نشده بود. نمی‌تونستم بشینم... برگشتم پایین. درسته شیمی1 هم اضافه شده: 77110.... نه خدای من: 7. غیر قابل تصوره. دیگه رسما حالم گرفته شد. برگشتم بالا دیدم بچه‌ها رفتن داخل. در زدم رفتم تو... اما برخلاف همیشه که کلی حرف می‌زدم و اظهار نظر می‌کردم، یه گوشه آروم نشستم. درسته... من 9 واحد افتاده بودم و داشتم فکر می‌کردم که کی این قانون قیف رو بهم گفته بود....؟!

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٧ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت پنجم- آغاز همکاری کانونی من با ...!

همونطور که قبلا هم عرض کردم، زمانی که تصمیم به چاپ نشریه گرفتم، برای تمامی صفحه‌ها مسئول انتخاب کردم. برای صفحه ادبی هم به خانم سارا ی... پیشنهاد همکاری دادم. اول گفت چون با کانون ادبی همکاری می‌‌کنه، نمی‌تونه با ما هم همکاری داشته باشه، اما وقتی پیشنهاد مسئول صفحه ادبی رو دادم، خوب قضیه فرق کرد. اصولا کلمه مسئول هر آدمی رو جذب می‌کنه...

اینجا بود که پایه اولین همکاری من با خانم سارا ی... شکل گرفت. همچنین تعداد جلسات داخلی کانون‌مون رو به افزایش بود. الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم واقعا ما هفته‌ای دو یا سه دفعه جلسه می‌ذاشتیم که درمورد چی صحبت کنیم! فکر نکنین الکی دورهم جمع می‌شدیم‌ها! مسئول جلسه داشتیم، معاون جلسه، منشی جلسه، صورتجلسه و کلا هر چیزی که می‌تونس به یه جلسه رسمیت بده داشتیم. حتی بعد از همه جلسات به اعضای جلسه ابلاغیه می‌دادیم و تصمیمات‌مونو به استحضار رئیس دانشگاه هم می‌رسوندیم....!   

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٥ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت چهارم- کانون‌ها

ما توی دانشگاه نسبتا کوچیکمون، 5 تا کانون داشتیم: یک کانون برای جناح راست،‌ یک کانون برای جناح چپ، کانون ادبی، کانون تاتر و کانون اینجانب؛ یعنی کانون موسیقی. 2 تا کانون اول که معلوم الحال بودند. درگیر فعالیت‌های سیاسی و درگیر با هم از نوع محترمانه (البته بیشتر بصورت داخلی با خودشون درگیر بودن تا با همدیگه!) کانون تاتر هم که فقط اسمشو یدک می‌کشید و همچنین مهمترین فعالیتش این بود که دوست داشت فعالیت کنه! می‌موند کانون ادبی و کانون ما که می‌شه گفت فعال‌ترین کانون‌ها بودیم. کانون ادبی قبل از ما تاسیس شده بود و چند شب شعر (ببخشید) روز شعر برگزار کرده بود. همچنین چند شماره نشریه شامل شعر و مطالب ادبی بچه‌های دانشگاه رو چاپ کرده بودند. هسته مرکزی کانون ادبی رو خانم سپیده ط... و آقای حسین ط... تشکیل می‌دادن ولی بچه‌های زیادی باهاشون همکاری می‌کردن.

حالا وقت اون رسیده بود که ما شروع به فعالیت جدی بکنیم و بچه‌هایی رو که دوست داشتن توی این زمینه کار کنن، به سمت خودمون بکشیم... یکی از این بچه‌ها، یکی از دخترها بود که هروقت کانون ادبی نشریه چاپ می‌کرد، به همراه خانوم سپیده ط... توی راهرو وای میستادن و نشریه می‌فروختن. ما توی جمع‌مون اسم اون دخترخانوم رو گذاشته بودیم «دختر نشریه فروش»... اما نمی‌دونم چرا من دوست داشتم با ما فعالیت کنه... برای همین از مسئول آمار دانشگاه، دوست عزیزم احمد م... خواستم تحقیق و تفحص رو شروع کنه. طبق معمول این کار خیلی از احمد جونم وقت نگرفت. با مراجعه به کامپیوتر مغزش این اطلاعات رو داد: خانم سارا ی... دانشجوی ممتاز و شاگرد اول رشته مترجمی زبان... اهل قلم و شعر و فوق‌العاده نجیب و خوب...

حالا دیگه مطمئن بودم که ایشون باید با ما فعالیت کنه....

ادامه دارد   

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٥ - رضا باباخانلو

یک روز خاص برای من!

امروز برای من روز خاصیه...

اگه بخوام خوشبینانه نگاه کنم, یکسال بزرگتر و با تجربه‌تر شدم ... از خود راضی

اگه بخوام بدبینانه نگاه کنم, یکسال به آخر عمرم نزدیکتر شدم ... نگران

حالا حدس بزنین چه روزیه.......

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٥ - رضا باباخانلو

یک توضیح کوچولو!

خاطراتی که من می‌نویسم مربوط می‌شه به حدود ١٠ سال پیش و آلزایمر و پیری! باعث میشه بعضی مطالب رو درست بخاطر نیارم و تا حدودی جابجا بشه.... درضمن بعضی جاها هم لازمه مطلب رو یخورده جابجا و دستکاری کرد که شاید جالب‌تر بشه. این توضیح رو بیشتر برای دوستانی نوشتم که شاید یه جورایی خودشون قسمتی از این خاطره باشن....

مطلب دیگه اینه که خواهش می‌کنم دوستانی که به وبلاگ حقیر اینجانب سر می‌زنن نظریات و پیشنهادات خودشونو برام بزارن که هم بهتر بنویسم و هم بیشتر سر ذوق بیام....

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٤ - رضا باباخانلو

قصه من- قسمت سوم- روزهای خوش

خوب تا اونجا رسیده بودم که روزهای خوش دانشگاه شروع شده بود. دائم درگیر برنامه بودیم: جشن دانشجویی، مراسم ارتحال امام، عاشورا، تولد حضرت علی و ...  موضوعش مهم نبود. هم جشن برگزار می‌کردیم، هم عزا! گروه مفصلی هم نداشتیم... من: کیبورد می‌زدم. امیر خ...: خوانندمون بود. یاشار س...: خواننده. پژمان ک...: مسئول هماهنگی و حمل و نقل و اجاره اکو (چون اون موقع فقط پژمان ماشین داشت!) احمد م... (دوست توپولم): مسئول بودن کنار همه!

بعد از یه مدت هم چاپ نشریه کانون موسیقی رو شروع کردیم. این دیگه اوج کارمون بود... و همچنین شروع فعالیت خیلی از بچه ها با ما، از جمله دوست عزیزم امیر پ... که مسئول صفحه سینمایی و احمد م... که مسئول صفحه سیاسی بود. آخه مجله ما محدود به مطالب موسیقی نبود... صفحات متعددی مثل سیاسی، فرهنگی، سینمایی، سرگرمی و ... بود و تمامی صفحات مسئول داشتن و خودمم مسئول مطالب موسیقی بودم. حالا وقتش رسیده بود که برای صفحه ادبی یه مسئول پیداکنم که ...........

ادامه دارد

لطف دوستان به من ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢۳ - رضا باباخانلو